صفحۀ اصلی
 
جشنواره‌ها
 
نمایشگاه آثار تصویری
 
نمایشگاه آثار ادبی
 
پرسش‌های متداول
 
ارتباط با طوبی
 
درباره طوبی
 

 

بهانه‌ی اشتیاق اثر: علی رحمانی

کلاس شلوغ بود . از پشت عینکم نگاهی به بچه‌ها انداختم ، لبخندی زدم و گفتم: آقایون! لطف بفرمایید و آرامتر صحبت کنید، ممکن است نمراتتان در این ازدحام و همهمه عوض شود.
قاسمی - پسر سرگرد قاسمی – بادی به غبغب انداخت و گفت: آقا دبیر ! نزدیک عیده ، بچه‌ها برای چهارشنبه‌سوری نقشه می‌کشند. علیزاده، مرادی، برومند و رضایی بر حرفهای او مهر تایید زدند. با چشم غره رفتن من کلاس کمی آرام شد ، لیست نمرات را امضا زدم و به دست حسینی - مبصر کلاس – دادم تا به دفتر دبیرستان ببرد. چند دقیقه آرام به دانش‌آموزان نگاه کردم و در دلم آرزو کردم، کاش جای آنها بودم ، بی‌هیچ مسئولیت مشخصی، رها و آزاد. تقویم را از جیب در آوردم و به روزهای هفته بعد نگاهی انداختم،
بلند گفتم: لطفا یاداشت نمایید، دوشنبه 21 اسفند امتحان هندسه از صفحه‌ی 60 تا 72.
قاسمی بلند پرسید: آقا چرا امتحان می‌گیرید؟ نزدیک عید ، حال و هوای آدم بهاری است و نمی‌شود درس خواند. آرام نگاهی به او انداختم و پاسخ دادم : قاسمی جان ! امتحان که بهار و تابستان ندارد، باید این قسمت از درس را ارزشیابی بکنیم بعد به سراغ قسمت دیگر درس برویم. قاسمی و دار‌و دسته‌اش کمی غر زدند و چند لحظه بعد دوباره سرگرم حرفهای خودشان شدند، در امتداد نگاهم که به قاسمی بود ، چشمم به رامین روشن ضمیر افتاد. ساکت و بی‌اعتنا به سروصدای کلاس مشغول خط‌خطی کردن دفترش بود.
از جایم بلند شدم، عینکم را در قابش گذاشته و در جیب کتم قرار دادم، بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم چند بار طول و عرض کلاس را قدم زدم و زیر چشمی رامین را پاییدم . اصلا در این وادی نبود، حواسش کاملا
به جای دیگری بود . رامین بچه‌ی درسخوان و مؤدبی بود اما نمی‌دانم چه‌اش بود که امروز خیلی بیصدا
شده‌بود. خواستم چیزی از او بپرسم که صدای زنگ تفریح مانع شد.
دو روز بعد دوباره هندسه داشتند، سر کلاس حال و هوای رامین اصلا مناسب نبود. از اینکه حواسش به درس نبود کمی دلخور شدم. زنگ تفریح دوست صمیمی‌اش – عارف محمودیان – را صدا زدم و با هم به دفتر مشاور رفتیم. سوالاتی در مورد رامین از او پرسیدم، اول کمی پرت و پلا جوابم را داد اما وقتی احساس کرد می‌تواند به من اعتماد کند، همه چیزهایی را که می‌دانست برایم تعریف کرد.
- آقای دبیر ! پدر رامین راننده کامیون بود، دو ماه پیش در یک تصادف پایش علیل شد و فعلا قدرت کار کردن ندارد، چون ماشین و پدرش بیمه نبودند حالا برای گذران زندگی‌شان دچار مشکل شده‌اند. ا لبته آقا این حرفها را رامین به من نگفته، ما با هم همسایه‌ایم و مادرهایمان با هم صمیمی‌اند، از این طریق بعضی از خبرها را شنیده‌ام. رامین خیلی حساس است و خوشش نمی‌آید کسی کمکش کند، الان که نزدیک عید است دلواپس خانواده‌اش می‌باشد، چون برای ایام عید میهمانان زیادی از تهران به خانه‌شان بیایند و او نگران مخارج خانه است. از پس‌اندازهای پدرش هم چیز زیادی باقی نمانده ...
عارف همچنان حرف می‌زد اما من دیگر دلم پیش او نبود یاد نوجوانی خودم افتادم که پس از فوت پدرم هم درس می‌خواندم و هم کار می‌کردم چه روزهای سخت و تلخی ....
صدای عارف مرا به خود آورد: آقا دبیر! می‌شود از شما خواهش کنم به کسی نگویید این حرف‌ها را من به شما زدم چون اگر رامین بفهمد حتما از من دلخور می‌شود.
تمام آن روز را فکر کردم، شب وقتی پشت کامپیوتر مشغول نوشتن مقاله‌ام که قرار بود برای کنفرانس ریاضیات زنجان بفرستم، بودم فکری به ذهنم رسید. تلفنی به حسین - دوست انتشاراتی‌ام – زدم و از او قول گرفتم چند کار تایپ پایان‌نامه را به من بدهد. برایش کامل توضیح دادم که باید به یکی از شاگردان خوبم کمک مادی شود، در ضمن نمی‌خواهم غرورش جریحه دار گردد. حسین لطف کرد و مثل همیشه کمکم کرد فقط از من قول گرفت که رامین را سریعتر به او معرفی کنم تا دست تنها نماند.
صبح فردا به سراغ عارف رفتم و برایش توضیح دادم که کاری در انتشاراتی دوستم پیدا کردم. گفتم: که این کار، تایپ و فلط‌گیری پایان‌نامه‌هاست، اگر شما بتوانید جوری رامین را برای انجام این کار ببرید که نفهمد که این کار از طرف من سفارش شده بهتر است.
عارف بسیار خوشحال شد و گفت به غیر از متقاعد کردن رامین دیگر چه کاری باید انجام دهم؟ در جوابش فکری کردم و گفتم: ببین عارف جان! شما به رامین می‌گویید که آشنایی این کار را به شما پیشنهاد کرده و چون شما فرصت زیادی ندارید اگر با هم – به اتفاق رامین – کار را انجام دهید، زودتر به پایان می‌رسد. در ضمن دستمزد خوبی هم می‌پردازند، حتما رامین متقاعد می‌شود و قضیه هم مسکوت می‌ماند.
یک هفته بعد حسین تلفن کرد، به قدری از رامین و عارف تعریف کرد که من مات ماندم. او گفت حاضر است روزی 4 ساعت با این بچه‌ها کار کند اما دستمزد 6 ساعت را بپردازد. به گفته حسین آنها علاوه بر تایپ و غلط‌گیری، ویراستاری هم می‌کردند و این مهمترین قسمت کار بود. از نظر دستمزد نیز حق‌الزحمه خوبی بابت ویرایش می‌گرفتند.
عصر دهمین روز فروردین در حالی‌که مشغول ورق زدن آلبوم خاطراتم بودم، صدای زنگ در مرا وادار به جدا شدن از صندلی‌ام کرد، کسی در خانه نبود خانم و بچه‌ها برای خرید به بازار رفته بودم. در را گشودم، پستچی دفتر بزرگی را نشانم داد تا امضا کنم. سپس بسته‌ای را به دستم داد، با تعجب پشت بسته را خوب خواندم تا آدرس آن اشتباه نبوده باشد اما نه! مثل اینکه کاملا درست آورده بود.
منزل آقای دبیر ... لطفا آقای دبیر ملاحظه فرمایند. نمی‌دانستم چیست، بسته را گشودم، در اولین نگاه خط زیبای رامین را شناختم:
لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق
حضور محترم آموزگار دلسوز و مهربانم جناب آقای ... سلام ...
نامه را تا پایان خواندم، اشک از چشمانم سرازیر شد رامین برایم نوشت که با آن کار چه کمکی به خانواده‌اش شد، او نوشت، از اینکه آبروی پدرش محفوظ مانده بود احساس غرور می‌کند.
او برایم نوشت که بهار، میهمان سفره خانه‌شان شد و چشمان خواهرش با گرفتن هدایای نوروزی برق زد. رامین ساده و بی‌تکلف نوشت که مادرش چقدر او را و باعث و بانی اینکار را دعا می‌کند. رامین نوشت که چون من نخواستم از قضیه بو ببرد او هم جسارت کرد و هدیه را به خانه فرستاد. رامین نوشت ...
اکنون پنج بهار از بهار خانه‌ی آنها می‌گذرد و او اکنون در بهترین دانشگاه و در بهترین رشته، تحصیل می‌کند و برای من هر بهار عطر یاسهای دعای مادر رامین ارمغانی تازه می‌آورد.

نظر شما(0)

 

سیزده بدر اثر: علیرضا عابدینی

زمستان تموم شده بود و همه دوباره دنبال خرید عید بودن. هركسی ر وكه میدیدی یه جیزی دستش بود و یا مشغول خریدن یه چیزی بود. بچه ها كه سر از پا نمیشناختند. هنوز هوا سرمایی رو تو خودش داشت.
قدم میزدم و به مردم نگاه میكردم. پیش خودم میگفتم: " ای کاش منم میتونستم امسال یه لباس نو بخرم". آخه این دومین سالی بود که داشتم این لباس رو میپوشیدم. هرکسی رو که میدیدم از خجالت سرم رو پائین مینداختم که یه وقت منو نبینه و مسخرم کنه. قدم میزدم و پیش خودم افسوس میکردم. سرم پائین بود و قدم میزدم که احساس کردم یه بچه داره پشت سرم گریه میکنه. آروم برگشتم و یه نگاهی به پشت سرم انداختم. دیدم یه دختر 6-7 ساله دست باباشو گرفته و میکشه به طرف یه مغازه. کنجکاو شدم ببینم که چی شده. دیدم بین صدای گریه داره میگه "بابا این کفش صورتی رو بخر". پدرشم انگار از خجالت نمیتونست تو صورت دخترش نگاه کنه آروم میگفت: "باشه حالا بریم، دوباره برمیگردیم". از خودم بدم اومده بود. احساس میکردم که آدم ناشکری هستم. با اینکه همه چیز داشتم (گرچه بعضی هاشون کهنه شده بودند ولی هنوز قابل استفاده بودن) ولی چشمم به چیزایی بود که دیگران داشتن.
دیگه داشت هوا تاریک میشد و راه افتادم به طرف خونه. نزدیک محلمون که رسیدم صدای اذان از مسجد پخش میشد. "حی الی الصلاة" "حی الی الفلاح". نمیدونم چی شد که انگار یه غم بزرگی افتاد تو دلم. راه افتادم به طرف مسجد.
امام جماعت مسجد یه آدم 40-41 ساله ای بودش. زیاد نمیشناختمش ولی تعریفشو از بچه ها شنیده بودم. میگفتن که آدم با سواد و در عین حال خوش صحبتی هستش. عجب نمازی بود. تا اون وقت نمازی با اون حال نخونده بودم. وقتی صدای امام با اون لحن زیبا به گوشم میرسید، ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر میشد.
بعد از نماز مردم رفته بودن کنار امام نشسته بودن و با اون صحبت میکردن. بعضی ها سئوال می پرسیدن و بعضی ها هم گوش میدادند. بچه ها راست میگفتن، خیلی کلام دلنشینی داشت. بین صحبتهاش هم گاهی شوخی میکرد.
بعد از مدتها تونسته بودم یه آدمی رو پیدا کنم که بتونم با اون حرف بزنم و احساس کنم که میتونه جواب درستی بهم بده. ولی روزهای اول روم نمیشد که حرفهامو بهش بگم. ولی همیشه بعد از نماز میرفتم و بین مردم میشستم و به حرفهاش گوش میدادم. کم کم احساس کردم چیزای زیادی از اون یاد گرفتم.
یه روز شنیدم که برای کارهای مسجد از اونایی که میتونن کمکی بکنن خواسته که هر کدوم تا حدی که میتونن یه مسئولیتی رو قبول کنن. منم از خدا خواسته رفتم و گفتم هر کاری که از دستم بر بیاد انجام میدم. اون شد اول آغاز همکاری من با "حاج مهدی". چند باری مطالبی رو که بین دو نماز مغرب و عشاء میگفت براش نوشتم و چاپ کردیم و بین مردم پخش کردیم. دیگه کارم این شده بود که برم پیش اون و کنار حاج مهدی بشینم و چیز یاد بگیرم. یواش یواش با حاجی رفیق شده بودم. خیلی پای صحبتهاش میشستم و حقیقتا خیلی چیزا ازش یاد گرفتم.
داشت عید نوروز نزدیک میشد. چقدر این دقایق آخر سال سخته. انگار نمیخواد تموم بشه. منم مثل آدمهایی که داره لحظه آزادی از زندانشون میرسه، دل تو دلم نبود. زیر لب دعا میخوندم و دوست داشتم که تنها باشم. حقیقتش لحظه سال تحویل رو خیلی دوست دارم. وقتی صدای تیک تیک ساعت از تلویزیون پخش میشه هیجان تمام وجودمو پر میکنه. با اشتیاق میشینم و دعا میخونم. همیشه از خدا میخواستم که زندگیمو بهتر کنه ولی اون سال اصلا به فکر این چیزا نبودم. همش تو فکرم این بود که اگه امسال سال آخری یه که دارم تحویل سال نو رو میبینم، سالی باشه که بتونم توشه خوبی برای سفرم فراهم کنم. اگه قراره که منم دوباره متولد بشم حداقل موقع رفتن بگن اون شیعه بود.
همینجوری با خودم زمزمه میکردم که دست مادرم خورد به شونم و گفت: "سال نو مبارک". اصلا نفهمیدم کی سال تحویل شده بود. بلند شدم و با تمام وجودم اونو بقل کردم و بوسیدم. مثل همیشه همون اول سال عیدی ما رو داد و برامون دعا کرد.
روزها میگذشت و منم تو عید به کارهام میرسیدم. عید دیدنی، درس، کتاب های متفرقه و تماشای تلویزیون (به قول یکی از دوستانم این تلویزیون یکی از شهوتهای جدیده که به شهوات قبلی آدمی اضافه شده :) ). هیشه پیش خودم فکر میکردم که فلسفه این "سیزده بدر" چیه؟ اصلا یعنی چی آدم حتما باید پاشه بره بیرون؟ اون کدوم آدم دیوونه ای بوده که این روز رو "به این شکل" (که الان شده روز گناه) درست کرده؟ شب 12 فروردین بعد از نماز حاج مهدی شروع کرد در این مورد صحبت کردن و این داستان رو گفت.
"در قدیم الایام 12 دهکده کنار هم بودن و یک چشمه و یک درخت که برای اهالی اون دهکده ها بسیار مقدس بوده است. نام این 12 دهکده عبارت بودند از: فرودین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، اسپند. بر سر اینکه کدام دهکده باید از آب این چشمه استفاده کنند همیشه درگیری بود. تا اینکه پیامبر اون زمان از خدا میخواهد که برای هر دهکده یک چشمه جدا قرار دهد. به یمن دعای پیامبر اینچنین میشود و هر دهکده جداگانه دارای چشمه مستقل میشوند. بعد از رفع این مشکل برای اینکه هر دهکده در داخل خود قسمتی از درخت مقدس را داشته باشند در هریک از دهکده ها شاخه ای از درخت کاشته شد. شیطان هم از فرصت استفاده کرد و داخل درخت اصلی قرار گرفت و شروع به صحبت با مردم کرد و خود را خدا خواند. مردم در ابتدا باور نکردند. ولی شیطان برای اینکه آنان را فریب دهد شیطانکهای دیگری را در درخت هریک از دهکده ها قرار داد و آنان را به صحبت با مردم وا داشت. شیطان برای اثبات حرف خود گفت که امشب پیغمبر شما کشته خواهد شد و این کار را به کمک یکی از افراد که سابقه نیکی نداشت صورت داد. بعد از این واقعه مردم شروع به پرستش درختها میکردند و هر سال در ابتدای بهار در هر روز به کنار یکی از درختها در دهکده ها میرفتند و بعد از روشن کردن آتش به جشن و پای کوبی میپرداختند. و در سیزدهمین روز بهار برای اینکه از عذاب به دور باشند از دهکده ها خارج میشدند و به کنار درخت اصلی میرفتند و تا شب مشغول عبادت میشدند".
من بعد از اینکه این عبارات رو از حاج مهدی شنیدم یکم برام جا افتاد که آره اینم از همون سنتهای بی اصل و پایه ای هستش که متاسفانه بین مردم باب شده.

نظر شما(0)

 

كادوی تولد اثر: سکینه سلمانی جلودار

هوا سرد بود. برف به آرامی نوازش مادرانه بر صورت زن می‌بارید. یادش آمد مانتوی سبزش را پوشیده و می‌تواند دستهایش را در جیب‌های آن قایم کند. یکی دو بار دست‌ها را باز و بسته کرد و در نهایت جیب‌ها را از دستهای یخ زده‌اش پر کرد.
کلاغی روی درخت کنار خیابان، زمستان را قارقار می‌کرد. زن بی‌اعتنا به برف‌هایی که روی شانه‌اش نشسته بود به گذشته پل زد. به زمستان 5 سال پیش، در همین روزها حول و حوش همین خیابان دست در دست محسن - شوهرش - کوچه‌ها را می‌شمردند و به سوی آینده راه می‌گشودند و اکنون بی او و دو کودکش، چقدر احساس تنهایی عذابش می‌داد.
به آرایشگاه رسید. سرش را پایین انداخت و مستقیم به اتاق مخصوص تعویض لباس رفت. لباسش را عوض کرد و برای کوتاه کردن موی مشتری‌ها - که از همه رنگ و همه قماش بودند - آماده شد.
در دلش شوری پنهان، بی‌قرارش می‌کرد. نمی‌دانست چه چیز موجب اضطراب لحظه‌هایش شده بود. علت بی‌قراری و بی‌حوصلگی‌اش را پیدا نمی‌کرد.
صدای حوری خانم - صاحب آرایشگاه - او را برای لحظاتی از دنیای موهومش بیرون آورد.
-چی شده، پکری؟! مامان حالش خوب نیست؟!
او خندید - البته سعی کرد بخندد - و گفت : نه هوا سرد است، پیاده آمده‌ام، هنوز مغز استخوانم
تیر می‌کشد. حوری خانم به کارش ادامه داد. در آرایشگاه او، هر کسی کار خودش را می‌کرد. یکی بند و ابرو می‌کرد، یکی مو رنگ می‌کرد، یکی ابرو رنگ می‌کرد و یک نفر مو کوتاه می‌کرد.
خلاصه هر کسی مسئول کار خودش بود و مشتری‌های خاص خودش را داشت. زن از روی صندلی‌اش برخاست و دفتر کارش را گشود، چهار نفر برای صبح وقت گرفته بودند. با دیدن اسم خانم معظم دلش شاد شد، انگار منتظر همین اسم بود. چیری که دلتنگی‌اش را کم کند. کسی که بتواند آرام آرام برایش حرف بزند. خانم معظم دبیر ریاضی بازنشسته بود و تمام اهل کوچه او را به واسطه محبت و شخصیت برجسته‌اش مورد احترام ویژه قرار می‌دادند. زن از او خوشش می‌آمد. مثل شاگردان منظم پای صحبت‌های او می‌نشست، البته هیچ‌وقت نتوانست با او صحبت کند، نتوانست از آنچه در درونش می‌گذرد برایش بگوید، اما بوجود خانم معظم و حرفهایش اعتماد داشت. فکر می‌کرد او می‌تواند دردش را بفهمد و برای حل مشکل کمکش کند.
در همین افکار بود که صدای خانم معظم او را به خود آورد:
-هما خانم! سلام. صبح زمستانی شما بخیر.
زن نگاهی از سر خجالت و شرمندگی به او انداخت، پیش خودش گفت: حتما او فهمید به چه فکر می‌کنم، دستپاچه پاسخ داد: سلام خانم معظم! چه خوب شد شما امروز به اینجا آمدید.
خانم معظم با لبخند پرسید: چه طور عزیزم؟ با من امری داشتید؟
هما پاسخ داد: نه، نه ... یک کمی دلم گرفته بود ... سرخ شد و ادامه داد: شما را که می‌بینم دلم تازه می‌شود. هما سکوت کرد و به سراغ وسایلش رفت. پیش‌بند را بست و با آب‌فشان موهای بور و بلند خانم معظم را خیس کرد، یکی دو تا، سه تا، ... هشت گیره موهای او را از هم جدا کرد و مشغول کوتاه کردن شد. خانم معظم از آئینه روبرو هما را می‌پایید.
عصبی بود، حوصله نداشت و سعی می‌کرد نگاهش را بدزدد. صدایی توجه هما و خانم معظم را به طرف سالن ورودی جلب کرد. سوری خانم بود، آشنای همه اهل محل. به خاطر آشپزی بسیار خوبش در اغلب مهمانی‌ها و مراسم حضور فعال داشت. سوری خانم پس از احوالپرسی با خانمهای داخل سالن به اتاق مخصوص کوتاه کردن مو آمد. با دیدن خانم معظم بی‌اختیار او را در آغوش گرفت و گفت: به خیر گذشت، خدا سایه‌ی شما را از سر ما کم نکند.
هما متعجبانه نگاه می‌کرد. خانم معظم پرسید: سوری جان ! دخترت رفت سر خانه و زندگی‌اش؟
سوری خانم با بغض و شوق پاسخ داد: بله، با راهنمایی‌های شما، برگشت و الحمدلله هر دویشان راضی هستند.
هما کنجکاوانه دوست داشت که بداند قضیه از چه قرار است؟ اما رویش نمی‌شد.
سوری خانم روبروی خانم معظم نشست و چادرش را تا کرد و ادامه داد: بعد از آن دو جلسه‌یی که با شما داشتیم، دخترم سر عقل آمد و تصمیم گرفت که گذشت کند و برگردد. همیشه می‌گوید یک جمله از خانم معظم مرا تکان داد.
خانم معظم تبسمی ‌بر لب نشاند و گفت: خداوند، خودش ما را هدایت کند.
هما دست و دلش به کار نمی‌رفت، ناخودآگاه پرسید: چه جمله‌ای؟
سوری خانم به سمت هما برگشت و گفت: دخترم و شوهرش با هم مشکل داشتند و یک سال جدا از هم زندگی کردند. با مشورتهای خانم معظم، آشتی کردند. هما دست از کار کشید و گفت: سوری خانم ! نگفتید چه جمله‌ای بود که دخترتان را تکان داد؟
سوری خانم در حالی که موهایش را شانه می‌کرد گفت: اگر اشتباه نکنم این جمله بود: گذشت فقط برای روح بزرگ و متعالی میسر است و کسانی که روح و جانشان از نظر مرتبه پست باشد، قدرت گذشت ندارند.
هما سعی کرد تا جملات را کامل به خاطر بسپارد. صدای اذان ظهر زنگ تعطیلی آرایشگاه بود تا ساعت 4 بعد از ظهر. هما در فکر بود، به حرفهای سوری خانم، به گذشته‌ی خودش، به آینده نامعلومش، به بچه‌های خوشگلش و به شوهرش. پنج ماه بود که هانی و هدیه را ندیده بود، چشمانش گرم شد و قطرات اشک روی گونه‌های سردش یخ بست. احساس کرد دلش مچاله شده، روز آخری که از خانه بیرون شد را به خاطر آورد.
محسن از گله‌های مداومش عصبانی شد و دستش را گرفت و از خانه بیرونش کرد. گریه‌ی بچه‌ها، شکستن غرور خودش و .... چقدر تلخ بود و چقدر ناگوار است یادآوری آن خاطرات.
سرش را بالا گرفت تا اشکش نریزد اما نشد. خواست از کنار مسجد عبور کند، دلش هوایی شد. به حیاط مسجد نگاهی انداخت. دو جوان رشید و چند پیرمرد مشغول وضو گرفتن بودند. کنار باغچه مسجد از برف فشرده پر بود. در باغچه گلهای پامچال و بنفشه برای عید، کاشته بودند. وارد شد، سلامی کرد - در دلش - ، دستها را از جیب در‌آورد و وارد قسمت زنانه شد. هیچ کس نبود. احساس تنهایی و غربت بر سر روحش آوار شد، بغضش ترک برداشت. دانه‌های اشک مثل دانه‌های تسبیح در پی هم و بی‌هیچ توقفی از گونه‌هایش روی لباسش می‌ریخت. نزدیک یکی از رادیاتورها نشست، زانوها را در بغل گرفت، فکر کرد چه باید بکند؟
می‌شد، یک جوری از این قفس تنهایی رها شد؟ کسی نبود تا برایش درد دل نماید. مادرش مریض بود و در بستر بیماری افتاده بود، تنها برادرش در آلمان درس می‌خواند، پدرش، سالهایی که هما کودک بود از دنیا رفته بود. احساس یتیمی همیشه او را آزرده می‌ساخت، در این چند ماه حسابی جای خالی پدر را در زندگی‌اش احساس کرد. وقتی محسن او را از خانه بیرون انداخت بیشتر احساس یتیمی و بی‌پشتوانه بودن می‌کرد. جای دستهای گرم پدر روی شانه‌هایش خالی بود. اشک تمام صورتش را پوشاند. صدای تکبیر او را به خود آورد، وضو گرفت و به نماز ایستاد. در فاصله‌ی بین دو نماز، صدای محزون دعای امام جماعت او را به دعا کردن تشویق کرد.
خدایا ! کمکم کن، به من و محسن صبر عنایت کن... می‌گریست و با خدا راز و نیاز می‌کرد. پس از اتمام نماز به جای اولیه‌اش برگشت، گیج بود، برای اولین بار در این پنج ماه دلش برای شوهرش تنگ شده بود. دوست داشت سرش را بر سینه‌ی او بگذارد و های های گریه کند....
صدای کسی او را از خواب بیدار کرد، چشمهایش را باز کرد. ننه هاجر - زن متولی مسجد - بود.
-مادر جان! سرما می‌خوری، بیدار شو.
هما پرسید: ننه! ساعت چنده؟
-یک ربع مانده به 4، مادر.
هما سریع برخاست، وقتی خواست از در مسجد خارج شود نگاهی به تمام قسمتهای مسجد انداخت و در دل دعایی کرد.
دو هفته مانده بود به عید. هما پنج روز را به نیت پنج تن آل عبا به مسجد رفت و نذر کرد. دلش می‌خواست قوی شود تا بتواند در مقابل ناملایمات بایستد. نمی‌دانست چگونه به خانه‌اش برگردد؟ در این چند روز با خودش فکر کرد، در خلوت خودش، رفتار و برخوردها‌یش را با محسن مورد بررسی قرار داد. غر زدنهایش، نق‌زدن‌هایش، قهر و آشتی ها، خنده‌ها و تولد‌ها ... همه و همه را مرور کرد تا راهی بیابد. گاهی خودش را مقصر دانست و گاهی محسن را و این تمرین چند روزش بود.
چند روز دیگر سال تحویل می‌شد. عصر 25 اسفند از حوری خانم مرخصی گرفت و گفت تا هشتم عید نمی‌آید. با خودش عهد کرده بود که تصمیمش را عملی کند.
-آقا متشکرم، همین جا پیاده می‌شوم.
پاهای هما می‌لرزید، به در اداره نزدیک شد. نگهبان مشغول قدم زدن بود. به‌آرامی سلامی کرد و داخل شد. احساس می‌کرد پاهایش می‌لرزد، سعی کرد خودش را دلداری بدهد. با آسانسور به طبقه‌ی پنجم رفت. اتاق 512 . مسئول فنی محسن ... .
با دیدن نام محسن احساس کرد دلش تندتر می‌زند. نفس عمیقی کشید و با گفتن بسم‌ الله الرحمن الرحیم، در زد. صدای محسن بود که می‌گفت بفرمایید. دسته گل را پشت سرش گرفت، احساس گر گرفتگی کرد. در را گشود، محسن سرش پایین بود. سلام کرد. نگاهش به دستهای محسن بود که تند تند پای برگه‌ها را امضا می‌کرد. نگاهشان به هم گره خورد. محسن برخاست و گفت: آمده‌ای که... نگاهش به دسته گلی که پشت سر هما قایم بود افتاد، ادامه نداد. هما به آرامی و با صدایی که به سکوت منتهی می‌شد گفت:
آمده‌ام بگویم تولدت مبارک، آمده‌ام بگویم خیلی دلم برایت... و اشک از چشمش جوشید.
محسن از پشت میز خارج شد. درست روبروی او ایستاد، چانه‌ی هما در دستهای مردانه او بود. محسن می‌خندید، مثل روزهای اول آشنایی‌شان. دست هما را کشید و روی اولین مبل نشاند و ادامه داد: که دلت برای من تنگ شده نه؟؟
هما سر بلند نکرد و زیر لب پرسید: بچه‌ها خوبند؟ محسن در حالی که مستقیم در چشمهای هما نگاه می‌کرد گفت: هانی مثل همیشه دلقک است و هدیه هم سر حال است، باز چه سئوالی مانده خانم؟
هما خجالت کشید و چیزی نگفت. محسن نزدیکتر نشست و گل را از هما گرفت و روی میز گذاشت.
دستان همارا محکم در دست گرفت، فشرد و گفت: من هم دلم برایت تنگ شد... صبر کن.
محسن برگه‌ی مرخصی‌اش را نوشت و با هم از در اداره خارج شدند. صدای هما در گوش خیابان نشست که می‌گفت: تنها روحهای بزرگ قدرت گذشت دارند.

نظر شما(0)

 

كفش كهنه  اثر: مهدی عادل

از بیابانی می گذشت كفش های كهنه اش را در بیابان رها كرد آخه شنیده بود كفش كهنه در بیابان نعمت است

نظر شما(0)

 

دل اثر: مهدی عادل

مدعی بود كه دلش را فرش زیر پایم كرده ولی من جز یك تكه سنگ چیزی زیر پاهایم نمی بینم

نظر شما(0)

 

1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  ...  »

 
 



Home | Site map | Contact us | About us
Copyright 2002-2005 TOOBAA cultural group (None Government Organization) . All rights reserved.
 

375