صفحۀ اصلی
 
جشنواره‌ها
 
نمایشگاه آثار تصویری
 
نمایشگاه آثار ادبی
 
پرسش‌های متداول
 
ارتباط با طوبی
 
درباره طوبی
 

 

حرفهایی برای نگفتن اثر: مژگان عباسی

اين چندمين نامه است كه مي نويسم و جوابي نمي گيرم. قاعده اين است كه وقتي پاسخ نامه اي را نمي دهند يعني مايل به ادامه مكاتبه نيستند با اين حال من نااميد نمي شوم. به خدا قصد ندارم مزاحمتان باشم. به خدا دلم نمي خواهد لجاجت كودكانه و اصرار مدامم خسته و رنجيده تان كند اما دست خودم نيست آقا. گفتن ندارد. شما بهتر از من مي دانيد كه من هميشه مصر بوده ام به شنيدن حرفهايتان. بحث ترس نيست. بحث رودربايستي نيست. بحث دوست داشتن است. عشقم اين است كه حرفتان را بشنوم. فرمانتان را ببرم. شاگردتان باشم. حرف ديروز و امروز نيست. حرف هميشه است. چه آن وقتها كه معلمم بوديد و چه حالا كه باز معلمم هستيد. حالا هم دوستتان دارم آقا. از هميشه بيشتر. دلم برايتان تنگ شده است. بدي اش هم اين است كه اين دلتنگي حتي از شما هم اجازه نمي گيرد.
يادم نمي آيد هيچ وقت سر كلاستان نشسته باشم. تعريفتان را زياد شنيده بودم اما هيچ وقت در كلاستان حاضر نشده بودم تا آن روز... يادتان كه نرفته است آقا؟‌ خودتان هميشه مي گفتيد كه مرا با داستانهایم شناختيد. نمي دانم از كجا اما به دستتان رسيده بود. آن روز اولين روزي بود كه با من همكلام شديد. همه نوشته هايم را خواستيد كه بخوانيد. قول دادم كه برايتان بياورم. از شعر پرسيديد و مشتاقتر از قبل از من خواستيد تا برايتان بخوانم. يادتان كه هست آقا؟ خواندم : ياد كلاغ پير، پر و سار پر به خير... ياد هزار چلچلهء در به در به خير... خوب يادم هست كه گفتيد « آفرين» سه بار گفتيد « آفرين».
از همان روز مريد و شيفته تان شدم. هر روز مشتاقتر شدم به شنيدن حرفهايتان. به آموختن دانسته هايتان. نمي دانم چه چيز آتش اين اشتياق را شعله ور مي كرد اما هرچه بود شاگردي را سراغ ندارم كه تا اين حد معلمش را دوست بدارد. شيفته اش باشد و برايش دلتنگي كند. عشقم اين بود كه يك «آفرين» از دهانتان بشنوم. همه تلاشم را به كار مي بردم تا شما از من راضي تر باشيد. مي خواستم به داشتن چنين شاگردي افتخار كنيد. براي دوستانم هم عجيب بود اينهمه شوق من به همصحبتي با شما. آن وقتها شما بيشتر وقت آزادتان را به بحث و گفتگو با من اختصاص مي داديد و من كه هرگز خسته نمي شدم از گفتگو با شما اما به احترام شما و از ترس اينكه خسته تان كنم وقت را يادآوري مي كردم. دلتنگ آن روزها هستم و از آن بيشتر دلتنگ شما آقا.
از شعرهايم بود كه هر روز عاشقانه تر مي شدند يا از داستانهايم كه به قول شما دل را آتش مي زدند - نمي دانم- هر چه بود حس كرديد كه عاشقتان هستم. اين را زماني فهميدم كه فاصله ديدارها را بيشتر كرديد و زمان گفتگوها را كمتر... تشنه اي را مي ماندم كه آب روان را از او دريغ كنند. همه وجودم را آتش خشم و حسرت مي سوزاند. تنها يك سوال در تمام ذهن كوچكم مي چرخيد:‌« چرا؟» . عادت نداشتم به خويشتن داري با اينهمه به جاي آنكه به دنبال پاسخ سوال باشم قصد انتقام كردم...
مرا ببخشيد آقا. مي دانم كه اين حرفها چندان هم خوشايند نيست. به خدا من قهر شما را خوش ندارم اما مي خواهم شما لااقل بدانيد بر من چه گذشته است.
همان روزها بود كه بي خبر گذاشتيد و رفتيد. حتي خطي هم براي خداحافظي از خود باقي نگذاشتيد. از همه سراغتان را گرفتم. همه را كلافه كردم بعد از رفتنتان بس كه از شما پرسيدم اما هيچ كس خبر نداشت كجا رفته ايد. مي گفتند كه حتي آدرسي از خودتان نگذاشته ايد. باور نكردم. مثل حالا كه باور نمي كنم فراموشم كرده ايد يا به عمد پاسخ نامه هايم را نمي دهيد. شنيدم كه به شهر ديگري كوچيده ايد و نمي دانستم كجا. هرچه بيشتر گشتم كمتر يافتم. بعد از آنكه رفتيد همه آرزويم شده بود كه يك بار ديگر صداي گرمتان را بشنوم كه شعر مي خوانديد. آرزويم شده بود كه يكبار ديگر كنارتان بنشينم و نگاهتان كنم كه حرف مي زنيد. راضي بودم به اينكه حتي از دور و تنها يك لحظه ببينمتان. اما افسوس...
همان روزها بود كه پدر پايش را توي يك كفش كرد كه بايد تكليفم را با «او» روشن كنم. همان روزها بود كه به او گفتم ديگري را دوست دارم. در چشمهايم خنديد و گفت:‌ «آنقدر از عشق سيرابت مي كنم كه فراموشش كني.» گفتم « محال است» و لبم را آنقدر محكم گزيدم كه خون زير پوست نازكش جمع شد. همانقدر كه پدر مطمئن بود با او آينده اي روشن خواهم داشت مادر ايمان داشت كه زندگي ام زبانزد فاميل خواهد شد. گفتم:‌« من با تو زندگي مي كنم اما دلم... » خنديد:‌« من تو را مي خواهم با دلت كاري ندارم.» اينها را همان روز كه بعد از گذشت چند سال دست به رويم بلند كرد به يادش آوردم. گريست:‌« من شوهر توام لامصب! اين را مي فهمي يا نه؟» گفتم : « تو خودت مي دانستي كه من دل در گروي ديگري دارم.» فرياد كشيد:‌ «بس كن لعنتي. بس كن...» و دست سنگينش را بر گونه ام فرود آورد. مادر گفت :« دستت درد نكند. خوب از دخترم مراقبت كردي ...» سرش را بين دستهايش گرفت. ناليد:‌« به خدا دوستش دارم حاج خانم. از جانم هم بيشتر دوستش دارم اما نمي دانيد چه به روز من مي آورد اين لجبازي هايش...» پدر گفت:‌« با خودت چه مي كني دختر؟» گفتم:‌« بايد پيدايش كنم. آخ كه چقدر دير به فكر افتادم... بايد به او بگويم كه ...»
همان روزها بود كه تنها نشانه تعلق او را از انگشت خارج كردم و ميان دست پيش آمده اش گذاشتم. مردها اين حلقه كوچك بي ارزش را نشانه وفا مي دانند. بايد اينطور باشد آقا وگرنه اينقدر در به انگشت داشتنش اصرار نمي ورزيدند. من نشانه وفاداريم را به شما بر دلم حك كرده ام. علامتي كه هرگز پاك نخواهد شد.
مادر هر روز گريه مي كرد. آرزوهايش را تنها دخترش خاكستر كرده بود و خاكسترش را پدر با قبول اين ننگ به باد داد. همان روزها بود كه خانمي را با دسته اي گل مريم و جعبه شيريني جلوي در ديدم. فكر كردم زنگ را اشتباه زده است. همين را به او گفتم كه شما را دیدم که پشت سرش ايستاده ايد. يادتان كه نرفته است آقا؟ با چند سال پيش چندان فرقي نكرده بوديد. تنها اندكي تنومندتر و مهيب تر شده بوديد . رنگ چهره تان كه آفتاب خورده تر و تيره تر بود و موهايتان كه كم پشت تر به نظر مي رسيد. مثل هميشه كت و شلوار به تن داشتيد و عينك به چشم. مثل هميشه لبخند مي زديد اما اين بار سرخ شده بوديد. به سرعت گفتم:‌« آقاي صالحي» و فراموش كردم كه سلام كنم. فراموش كردم به خانه دعوتتان كنم و اين را خانومي كه همراهتان بود يادآوري كرد. به سرعت از جلوي در كنار رفتم. گفتيد :« خدا مي داند چقدر پرس و جو كردم تا نشاني ات را يافتم.» گفتم :« نشاني مرا از دلتان مي پرسیدید.» آه کشیدید:‌«مدتهاست نشانی ات را یافته ام اما...» پدر گفت:‌« صلاح تو را در اين نمي بينم. » لب گزيدم و با صدايي كه سعي مي كردم نلرزد گفتم:« به خدا هيچ چيز جز اين نمي خواهم.» مادر به سينه اش مشت زد:‌« خدا مرا بكشد از دست تو راحت شوم. آخر اين هم شد شغل؟ » . شما مثل آن روزها گرم و پر شور حرف مي زديد. دلم از جا كنده مي شد وقتي صدايتان را مي شنيدم. آنقدر جذب ديدارتان شده بودم كه فراموش كردم براي چه آمده ايد. خواهرتان گفت:« مهدی تازه چند روز است كه از لبنان برگشته است. براي كمك به مبارزان به طور مداوم به آنجا سفر مي كند.» گفتيد:‌« بايد مي رفتم.» وبه نقطه اي دور نگاه كرديد. من در امتداد نگاهتان به ديوار سپيد مهمانخانه مان رسيدم. گفتم:« چه اجباري بود در اين رفتن آقا؟» همان وقت بود كه با من شرط كرديد. همان وقت بود كه با شما عهد كردم. يادتان كه نرفته است آقا؟ شما تمام آن سالها تلاش كرده بوديد عشق مرا از وجودتان دور كنيد و موفق نشده بوديد. گفتيد:‌« تمام اين سالها از خودم مي پرسيدم چه مي شد اگر همان روزها به تو مي گفتم و پاسخ مي شنيدم.» خنديدم:‌« حالا قدر حضورتان را بيشتر مي دانم آقا.» برق اشتياق در چشمانتان جهيدن گرفت:‌« قبول مي كني؟» به ماه نگاه كردم و لبخند زدم. به خدا قصد گلايه ندارم آقا. اين يادآوري ها هم تنها محض خاطر اين است كه خاطراتم را با شما مرور كنم. اصلا همه دلخوشي ام به همين يادآوري ها است. شما كه بهتر مي دانيد اگر عشق شما نبود هرگز اين دوري را تاب نمي آوردم. من به شما احترام مي گذارم از هميشه بيشتر. شاگردتان هستم از هميشه مطيعتر. بحث ديروز و امروز نيست. حرف هميشه است. چه آنوقت كه معلمم بوديد و چه حالا كه محرمم هستيد. اين دلتنگي ها را به پاي سستي اراده و فراموشي عهد نگذاريد. من هنوز هم بر قولي كه داده ام استوارم. گفتم:‌« نمي شود ...؟» و با ديدن نگاهتان سكوت كردم. گيسوانم را نوازش كرديد. صدايتان خنكاي نسيم را با خود داشت:‌ « مريم! دست و دلم را نلرزان. پاي رفتنم را سست نكن. قرارمان اين نبود بانو...» گريستم:‌« من بي تو چه طور تاب بياورم؟» نگاهتان گرماي ظهر تابستان را با خود داشت:‌« مرا همواره به ياد داشته باش...» فرياد كشيدم:‌« نمي خواهم به ياد تبديل شوي مهدی! نمي خواهم!» يادتان كه هست آقا؟ وصيت نامه تان را لاي قرآن سبزمان گذاشتيد و به دستم داديد. گریستم:‌« می خواستی دینت کامل شود تا مقبولتر باشی. نه؟» و با دیدن صورت برافروخته تان لب گزیدم. دست به پیشانی بردید و گفتید:‌« خدایا! مریم! مریم! چه می گویی؟ چرا خوش داری آزارم بدهی؟ بگذار سبک سفر کنم. بگذار با دل آرام بروم.» و بر پیشانی ام بوسه زدید. آتش درونم خنک شد. فروکش کرد. گفتم:‌« دلت آرام باشد. راضی ا م به رفتنت. من پیمان شکن نیستم . دل بکن و برو ..» گفتید:« تا همیشه نگرانت خواهم بود...» پشت سرتان آب ريختم و گريه كردم : «زود برگرد...» لبخندتان را گرد و غبار راه محو كرد. گريستم :« خدايا! من به شوق تنها يك روز زندگي با مهدی با تو عهد بستم كه او را در رسيدن به آرزويش ياري كنم. تو بهتر از همه مي داني كه چه مي كشم. نمي دانم چه بايد از تو بخواهم. سلامتي مهدی ام را يا نيل به آرزويش را...» . مدتها از رفتنتان مي گذرد آقا. مثل آن بار كه رفتيد و تا مدتها خبري از شما نداشتم حالا هم باور نمي كنم كه برنمي گرديد. به من قول داده اند كه در اولين فرصت برتان گردانند ايران. مدتها دوندگي كردم و از اين اداره به آن اداره رفتم تا راضي شدند به جستجويتان بپردازند. آنها كه ديده بودندتان مي گفتند هيچ انساني را اينهمه نوراني و زيبا نديده اند. مي گفتند دست و پايتان سالم بوده . مي گفتند سيمايتان چون هميشه زيبا بوده. مي گفتند محاسنتان از خوني كه از پيشاني سوراخ شده تان مي رفته رنگ گرفته است... مي گفتند با اولين آمبولانس صليب سرخ شما را خواهند آورد و من هنوز منتظرم كه برگرديد...
اين چندمين نامه است كه مي نويسم و در چاه اين مسجد مي اندازم و پاسخي نمي گيرم.. اين بار هم اميدوارم مي مانم. تنها دلخوشي من همين نامه هاست. نامه هايي از جمكران به مقصد بهشت. همه دلخوشي ام اين است كه خاطراتم را با شما مرور كنم. به همين هم زنده ام آقا ...

نظر شما(0)

 

موعد اثر: مژگان عباسی

شهر، سال 1360
کنج اتاق چمباتمه زده‌اي. سرت پايين است و من نمي‌توانم چشمهايت را ببينم. گيسوانت را همان طور پريشان دور شانه هايت رها کرده‌اي. آرام کنارت مي‌نشينم.
- عسل؟
پاسخم را نمي دهي و من از پس طره هاي فرو ريختة گيسوانت و سر فرو افتاده‌ات هم لرزش قشنگ چانه‌ات را مي‌بينم.
- همسرم؟...
دلم مي خواهد گيسوانت را کنار بزنم و لرزش چانه‌ات را تماشا کنم اما جرأت ندارم. مي‌ترسم آتشي که در وجودت شعله‌ور است مرا نيز بسوزاند.
- جوابم را نمي دهي؟ باشد! حق داري. اما باور کن که من تقصير ندارم. خود اوست که انتخاب مي کند.
صورتت را يکبري مي کني، لبهايت را روي هم فشار مي دهي و چنان نگاهي حواله‌ام مي کني که از صد تا فحش بدتر است.
- اما حتي او نگفته که خودت را دستي دستي به کشتن بده.
- مگر قرار است من بميرم عسل؟ تازه اگر هم در اين راه کشته بشوم «شهيد» محسوب خواهم شد. يادت مي‌آيد برايت آيه آوردم؟ «و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل ا...»
يکباره به صورتم براق مي‌شوي.
- براي همين مدام از من مي پرسيدي اگر بميري من چه مي کنم. ها؟
- خدا مرا بکشد عسل! آن حرفها را تنها براي اين مي زدم که تو را به حرف بياورم، که تو هم اعتراف کني که بدون من...
و حرفم را فرو مي خورم.
با بغض مي گويي: «باشد! حالا اعتراف مي کنم. بدون تو نمي‌توانم زندگي کنم. نمي‌توانم. حالا راضي شدي؟ خيالت راحت شد؟» و هق هق مي کني.
به اشکهايم فرمان مي‌دهم که پشت پلکها بمانند. نا سلامتي من مُردُم. اما لرزش صدايم را نمي توانم کاري کنم.
- عسل! عسل! من هم بدون تو نمي‌توانم زندگي کنم.
اين بار نگاهي که مي کني از هزار فحش بدتر است.
- عسل، ديدي که آقايت چه کار کرد. مرا بوالهوس و بي‌آبرو خواند. به من نسبت‌هايي داد که به هيچ کافري نمي دهند. پدرم جلوي همه مرا زد. تو ديگر نمک بر زخم نپاش عسل.
سر تکان مي دهي و از ميان سيل اشک مي‌گويي: «مگر به هم قول نداده بوديم؟ مگر قول نداده بودي که بدون من هيچ جا نروي؟ ها؟»
سرم را روي دامنت مي گذارم و به اشکهايم اجازه مي دهم جاري شوند.

روستا، سال 1350
- آهاي! به پروانه هام دست نزن.
- من که نمي خوام بخورمشون.
- مگه تو تيله‌هات رو به من مي‌دي؟
دهن کجي مي‌کني.
- اگه بهم يه پروانه بدي، يه تيله بهت مي‌دم.
جعبة کوچک کفش را برمي دارم.
- کدوم رو مي‌خواي؟
چشم‌هات برق مي‌زنند.
- آن، آن که خال‌هاي سياه داره.
- زرنگي؟! اون وقت به جاش بهم يه شيشه مي‌دي؟
- خب دوتا تيله.
- نه!
- جر نزن عسل. ما به هم قول داده‌ايم.
- قول بي قول!
مي دوم و تو کفش‌هايت را دور گردنت مي اندازي و با چوب دنبالم مي کني. فرياد مي‌زنم: «دايه، دايه، مزدک مي خواد منو بزنه.»
داد مي‌زني: «ترسوي بدبخت. همة دخترا ترسو اند.»
تفي مي‌انرازي و مي‌روي.

شهر، سال 1370
نگاهم نمي کني.
- عسل، برو روسريت را سر کن.
- نمي خواهم!
آهي مي‌کشي و مي‌گويي: «باشد! باشد! هي گناه کن. روز قيامت...»
کلامت را قطع مي کنم.
- روز قيامت مرا که در قبر تو نمي گذارند.
دوباره آهي مي کشي و چيزي نمي گويي.

روستا، سال 1360
کنار درخت‌ها قدم مي زنيم. باد سردي مي‌وزد.
- عسل، دلم مي خواست بزرگتر از اينها بودي. خيلي بزرگتر...
دستم را بلند مي کنم.
- مثلاً اين قدر؟
گوشة لبانت کف مي‌کند.
- مسخره بازي در نياور.
- خب، پس چه؟
- منظورم عقلت است.
- اين يکي را متأسفم.
و مي خندم اما تو در سکوت نگاهم مي‌کني.

اولين نامه، سال 1368
شيرين تر از عسل!
مرا ببخش اگر اين گونه بي پروا خطابت مي‌کنم اما ياد تو آن قدر شيرين است که عسل را از ياد من مي برد.
گفتم عسل، مبادا فکر بد کني ها ؟ گرچه که قلب من هنوز هم با شنيدن صدا و ديدن رخسارش به شماره مي افتد اما باور کن که هرگز، حتي براي يک لحظه از قول و قرارمان بر نگشته ام. تو چطور؟ هنوز هم مرا لايق مي داني؟ آيا هنوز هم مرا به حساب مي آوري؟
قرار بود گلايه نکنم. باشد. من باز هم تمام روزها و شبهاي فراق را به شوق استجابت صبوري مي کنم.

روستا، سال 1350
آرام به دنبال پروانه اي هستم که در باغ پرواز مي کند. منتظرم روي گلي بنشيند تا من بگيرمش.
- عسل، نگاه کن چه کفشهاي خوبي از شهر خريده ام...
و مي دوي طرفم. پروانه از روي گل به هوا مي پرد. کنارم که مي رسي پاهايت را محکم روي زمين مي کوبي و کنار هم جفت مي کني. پا بر زمين مي کوبم.
- اَه! بيا، فراريش دادي. خيالت راحت شد؟
با تعجب مي پرسي: «چي را فراري دادم عسل؟»
- پروانه ام را ديگر. حالا نمي شد داد نکشي؟ تو هم با آن کفشهات!
غش غش مي خندي.
- تو چقدر خنگي دختر! پروانه که صداي مرا نمي شنود تا فرار کند.
لب ور مي چينم و اخم مي کنم.
- خوب هم مي شنود.
تو همچنان مي خندي. حرصم مي گيرد. به کتاني هايت نگاه مي کنم.
- اِه! چه قشنگند!
سينه ات را با غرور جلو مي دهي.
- براي مدرسه خريده ام. خيلي سفيدند. نه؟
يک پايم را روي کتاني ات مي کوبم و فرار مي کنم.
- حالا ديگر نيستند!
با چوب دنبالم مي افتي.
- عسل، مگه گيرم نيفتي. مي دهم با زبانت تميزشان کني. دخترة حسود بدبخت.
مي دوم به داخل عمارت و در را مي بندم. فرياد مي زنم: «مي خواستي پروانه ام را فراري ندهي.»

شهر، سال 1370
مي گويم: «عسل، مي خواهي عذابم بدهي؟»
- نه به خدا. غذايت را پخته ام. لباسهايت را هم روي بند پهن کرده ام.
- پس چرا نمي روي؟ کار ديگري داري؟
بغض مي کني. چانه ات قشنگ مي لرزد.
- پس مرا نمي خواهي؟
به سرفه مي افتم. سرفه هايم معمولاً آنقدر طولاني است که مجبور نباشم جوابت را بدهم اما تو چشمهاي عسلي ات را بر من ثابت کرده اي.
- نه!
آن دو تيلة آتشين سرانجام مرا مي سوزانند. بلند مي شوي. گرة روسريت را محکم مي کني و در را به هم مي کوبي. خدا مرا بکشد!

روستا، سال 1355
- عسل، چقدر مرا مي خواهي؟
گلبرگهاي خشک شده ات را کناري مي گذاري و با چشمهايي درشت تر از هميشه به من نگاه مي کني.
- تو چه گفتي؟
- پرسيدم چقدر مرا مي خواهي؟
اين اولين کلام عاشقانة من به تو بود. يادت مي آيد عسل؟
سرخ مي شوي.
- خجالت نمي کشي؟
حلقة گل را به طرفم پرتاب مي کني و مي دوي. چين هاي دامنت مثل هميشه در هوا مي رقصند.

شهر، سال 1368
- آفتاب اين روزها زود غروب مي کند، عسل
- خب؟
- خب نمي خواهي برگردي؟
بغض مي کنم.
- يادم نبود که ديگر مرا نمي خواهي.
پشت به تو مقنعه ام را درست مي کنم.
مي غري: « کي اين را گفت؟»
و سرت را پايين مي اندازي.
- من سخت مي خواهمت!
و به سرفه مي افتي. به سرعت شربتت را مي آورم. مي گويم: «اين عشق نيست؟»
سر تکان مي دهي.
- براي عشق بودن کافي نيست.
اشک از چشمانم سرريز مي کند.
- سخت خواستن اگر عشق نيست، پس چيست؟
با کلافگي در موهايت چنگ مي زني.
- نمي دانم، نمي دانم.

شهر، سال 1360
- عسل، فرار مي کني؟
- شايد!
مي غرم: «اما از که؟ از چه؟»
- نمي دانم، نمي دانم...
- حالا که همه راضي شده اند... پدرم با من اتمام حجت کرد. آقايت کسي را فرستاد پي ام تا ...
حرفم را فرو مي خورم و نگاهت مي کنم.
- عسل؟ اين عشق برايت کافي نيست؟
- بايد کافي باشد؟
آه مي کشم.
- عسل، تو با من خوشبخت نمي شوي. اين را همه مي گويند.
با خشم در من مي نگري.
- همه بروند به جهنم! خودت چه فکر مي کني؟
سعي مي کنم آرامت کنم.
-زندگي با من سخت خواهد بود.
بغض مي کني.
- چرا؟
- خب، من نمي خواهم... يعني مي خواهم...
به خنده مي افتي.
- خودت مي فهمي چه مي گويي؟
- نه!
و من هم با تو مي خندم.
کاش مي توانستم به تو بگويم که مي خواهم بروم. که نمي خواهم مثل پدرم تمام عمر زمين را بيل بزنم و درختان باغ را هرس کنم يا مثل آقايت تمام عمر ناس تف کنم، به همه دستور بدهم و گرد ميز قمار کنم.

روستا، سال 1355
دم درگاهي عمارت مي ايستم و داد مي زنم: «آي عسل، بدو، زود باش.»
سراسيمه از اتاق بيرون مي دوي و با دهان پر مي پرسي: «ها، چه شده؟»
دايه و آقايت هم به دنبال تو از اتاق بيرون مي آيند و سرزنش بار نگاهم مي کنند اما من جز تو کسي را نمي بينم. به سرعت سلام مي کنم. دايه با اخم جواب مي دهد و آقايت در حاليکه سبيلهاي پرپشتش را مي جود زير لب چيزي مي گويد.
- يک پروانة دم بالدار برايت آورده ام عسل.
به هوا مي پري.
- کو؟ کجاست؟
- همينجا!
و مشتم را باز مي کنم.
- پس بالاخره گرفتيش. مواظب باش پرواز نکند ها!
دوباره به درون اتاق مي روي. وقتي بر مي گردي روسري کوچکت را بر سر انداخته اي. دايه لب مي گزد و به آقايت نگاه مي کند. دستهاي آقايت سرخ شده، درست مثل گوش ها و صورتش. تو بي توجه به آنها به سوي من مي دوي و هر دو به باغ مي رويم.
- اِه! اينکه تکان نمي خورد.
نگاهت مي کنم. چانه ات مي لرزد. هر وقت بغض مي کني چانه ات قشنگ مي لرزد.
داد مي زني: «با توام ها! اين که مرده. تو کشتيش؟»
و براق مي شوي به صورتم. دلم مي خواهد دوباره بغض کني تا من لرزش چانه ات را تماشا کنم.
- ها؟ نه! نه! زير درخت سيب پيدايش کردم عسل. بي حرکت افتاده بود روي علفها.
يک ابرويت را بالا مي بري و با ترديد نگاهم مي کني.
- راست مي گويي؟
- جرا بايد دروغ بگويم عسل؟
من عاشق بودم عسل و عاشق هرگز دروغ نمي گويد.
پروانه را کف دستهايت مي گيري.
- نمي خواهمش.
- چرا عسل؟ مي تواني سنجاقش کني کنار بقيه. مگر تو هميشه پروانة دم بالدار نمي خواستي؟
- چرا اما نه اين يکي را.
غر مي زنم: «من که از کارهاي تو سر در نمي آورم دختر!»
پروانه را دوباره توي مشتم مي گذاري.
- ببريم همانجا که پيدايش کردي خاکش کنيم.
با تعجب نگاهت مي کنم. تو بي اعتنا مي روي. شانه بالا مي اندازم و دنبالت به راه مي افتم.
- عسل اگر من بميرم تو چه مي کني؟
مي ايستي و مستقيم در چشمهايم نگاه مي کني.
- چه گفتي؟
با لکنت مي گويم: «اگر... من بميرم... تو چه مي کني؟ همينقدر براي من ناراحت مي شوي که براي اين پروانه؟» و سرم را پايين مي اندازم تا سرخي شرم را بر گونه هايم نبيني.
- چه مي دانم! چه سوالهايي مي کني تو هم!
و با قدمهاي بلند مي روي. بغضم را فرو مي خورم. دماغم را بالا مي کشم و پشت سرت مي دوم.

شهر، سال 1368
يک مشت نان خشک روي آب مي پراکني. مرغابي ها هجوم مي آورند.
- پير شده ام عسل.
و دستت راپشت صندلي ات مي اندازي.
- آره هردو پير شده ايم. احمقانه است!
- چه؟ پير شدن من؟
- پير شدن احمقانه تر است اما احمقانه گذر روزهاست...
- روزهايت را بيهوده صرف من مي کني عسل.
به دوربينت اشاره مي کنم.
- روزهاي تو که بيهوده نمي گذرند. لا اقل اين را داري.
مي خندي.
- آره. اين را اغلب با خود دارم.
بادکنک فروشي از کنارمان مي گذرد. پسرکي دست مادر را مي کشد و به او اشاره مي کند.
- بايد تاريکخانه را گسترش دهم. خيلي کوچک است عسل.
فقط وقتي از عکس و دوربين حرف مي زني چشمهايت مي درخشند. لب مي گزم و با خشم به فواره ها نگاه مي کنم.
- عسل، اگر من بميرم تو چه مي کني؟
بهت زده نگاهت مي کنم.
- نمي دانم... شايد... نمي دانم...
- من فکر مي کنم لازم است بداني.
اخم مي کنم و از حرصم مي گويم: «شايد همينجا نشستم و به مرغابي ها غذا دادم.»
لبخند مي زني.
- بدجنس! همين؟
-تو يک بار ديگر هم اين را از من پرسيده بودي. يادت مي آيد؟
- و تو آن بار هم از جواب دادن طفره رفتي.
برمي خيزم. دامن لباسم را از خرده نانها پاک مي کنم.
- از اين بحث خوشم نمي آيد. اگر مي خواهي بروم، بهتر است مثل هميشه حرفت را بزني.
- تو هيچ عوض نشده اي عسل. حتي ده سال دوري نتوانسته شيطنت را از وجود تو پاک کند.
با غيظ مي گويم: «تو هم عوض نشده اي. هنوز هم تنها تفريحت آزار دادن من است.»
به تلخي لبخند مي زني.
- من خيلي تغيير کرده‌ام عسل. نمي‌بيني؟

روستا، سال 1350
- تو از من خيلي کوچکتري فسقلي. نمي توني بيايي توي نهر.
با اين حرف کفشهايت را پرت مي کني روي علفها و به آب مي زني.
- خيلي هم بزرگم. حالا ديگه هشت سالمه. مي‌بيني که مي تونم.
دامن لباسم را بالا مي گيرم و پا در آب مي گذارم. بدنم مور مور مي شود.آب نهر سرد است. خيلي سرد. شانه بالا مي اندازي و در آب خم مي‌شوي.
- ميل خودته. اما اگه شب تب کردي، گردن من نيندازي ها!
و با شيطنت عجيبي نگاهم مي کني. سنگهاي ته نهر ليزند و پر از خزه. مي ترسم بيفتم.
- بيا اينجا. کم عمق است و پر از ماهي. مي تواني با دست بگيريشان.
به زحمت خودم را به تو مي رسانم. روبرويت که مي رسم دستهايت را به يکباره جلوي صورتم مي‌آوري. يک خرچنگ درشت در مشت گرفته‌اي. جيغي مي کشم و در آب مي افتم. کر کر مي خندي.
- نگفتم بچه اي، فسقلي.

دومين نامه، سال 1368
سرزنشم نکن شيرين تر از عسل!
باور کن که من سخت با خودم مي جنگم تا اشکهايم را عسل نبيند.
سرزنشم نکن!
مي دانم که سنگدلي مي‌کنم. مي دانم که قلب کوچکش را مي شکنم اما خودت که بهتر مي داني من با او ماندني نيستم.
نه اينکه بگويم محتاج نگاه‌هاي مهربانش نيستم که اگر قول و قرارمان نبود، که اگر نديده بودمت حالا تنها به او فکر مي کردم و او را تنها همسر و همدمم مي خواستم. اما چه کنم که آن شب تو را ديدم و با تو سخن گفتم.
آن شب چندمين شب عزيمتم بود؟ چهاردهمين اگر اشتباه نکنم. يادت مي آيد؟ آن شب طولاني ترين شب زندگي من بود. شوخي نبود. همه رفته بودند و من تنها و غريب مانده.
سخت ترسيده بودم. آنقدر گريستم تا از هوش رفتم و زماني که به هوش آمدم تو را ديدم که زيبا و نوراني بر بالينم بودي. پرسيدم کجا هستم. با صداي روح افزايت گفتي آنجا که بايد باشي. فرياد زدم که زنده ام؟ لبخند زدي که چنين مقدر بوده. گريستم و گفتم تو فرشته اي، نيستي؟! پاسخم را ندادي و به رويم لبخند زدي. حالا کجا هستي؟ اصلاً مرا به ياد مي آوري؟
چه خيال خامي! با آن همه عاشقي که تو داري من کجا به حساب مي آيم؟!

شهر، سال 1360
- فردا مي آيي برويم بازار؟ مي خواهم سربند نو بخرم.
مِن مِن مي کنم.
- فردا؟ فردا نمي شود عسل. بايد بروم ديدن کسي...
نيم چرخي مي زني. چشمهاي عسلي ات را بر من ثابت مي کني.
- کي؟
آن دو تيلة آتشين مثل آتش جهنم سوزاننده اند و مثل چاه ويل، عميق.
- يک دوست.
و سعي مي کنم لبخند بزنم.
هنوز چشمهايت شعله ورند.
- خب کي؟ من که نامزدت هستم نبايد بدانم؟
نگاهت مي کنم و اشک در چشمهايم جمع مي شود. چقدر خوب که تو حسودي عسل، پس مرا مي خواهي. چقدر بد که تو حسودي عسل، حالا من چه طور به تو بگويم که...
آب دهانم را فرو مي دهم.
- مهدي. تازه از جبهه برگشته.
ناگهان دستم را مي گيري و محکم فشار مي دهي.
- با من از جنگ حرف نزن!
انقباض انگشتان استخواني ات را بر دستم حس مي کنم. صورتت رنگ پريده شده و چشمهايت با حالتي غريب مرا مي نگرند.
- عسل ما اين جنگ را شروع نکرده ايم.
به سرعت مي گويي: «تو که نمي روي؟ مي روي؟ ها؟»
صدايت مي لرزد. چانه ات هم.
- عسل، آرام باش. آرام. تو سراپا اضطرابي.
اشکهايت صورتت را خيس مي کند.
- تو قول داده اي. قول داده اي که مرا تنها نگذاري. تو اين را به آقايم قول داده اي.
- خدا مرا بکشد که اشک تو را نبينم عسل. اصلاً فردا با هم مي رويم بازار تا سربند بخريم. قبول است؟
دستم را مي گيري و لبخند مي زني.
- قول مي دهي؟
خدا کند که ديگر حرفي از رفتن يا نرفتن به زبان نياوري عسل.
- ها؟ باشد. باشد.
نفس عميقي مي کشم. کاش مي توانستم برايت توضيح بدهم. کاش مي توانستم بي آن که بشکنم و فرو بريزم در چشمهايت نگاه کنم و برايت توضيح بدهم.

روستا، سال 1359
ته باغ روي علف‌ها نشسته‌ايم.
- من معناي بسياري از آيات را نمي‌فهمم.
لبخند مي زنم.
- اشکال ندارد عسل. من هم اولش نمي‌فهميدم. بايد تمرين کني.
با صدايي آهسته مي‌گويي: «آقايم خوشش نمي‌آيد.»
- از چه عسل؟ از من؟ اين که تازگي ندارد.
و مي خندم. يکبري و با ترديد نگاهم مي کني.
- از ... از... از اين کارها...
اخم مي کنم.
- کدام کارها عسل؟
آهي مي کشي.
- هيچ! اصلاً هيچ.
و به سرعت بلند مي شوي.
- اَه! دامنم کثيف شد. بلند شو راه برويم.
- عيب ندارد عسل. با آب بشويي پاک مي شود. روحت کثيف نباشد.
تو بي توجه به من دامن لباست را مي تکاني. چين هاي دامنت در هوا مي چرخند.
روبرويت مي ايستم .
- عسل، تو مي ترسي؟
چشمهايت را از نگاه من مي دزدي و آرام مي گويي: «با تو نه!»
نفس عميقي مي‌کشم.

شهر، سال 1368
سرت را در کتاب فرو برده اي و چشمهايت از پس عينک به خاک نشسته ات به دنبال کلمات مي دوند. لبة صندلي را محکم در مشت مي فشرم و به نگاتيوهاي آويزان بر بند نگاه مي کنم.
- از کجا عکس گرفته اي؟ بهشت زهرا؟
تو بي توجه همچنان به خواندن ادامه مي دهي. سرانجام وقتي سر بلند مي کني، لبخندي زورکي مي زني و عينکت را روي بيني جا به جا مي کني.
- چيزي گفتي عسل؟
- هيچ!
دوباره سرت را در کتاب فرو مي بري. من بر مي گردم. اين همه راه مي آيم تا تو وجودم را ناديده بگيري.
- اصلاً من يک احمقم!
با تعجب به من نگاه مي کني. شانه بالا مي اندازم و در را به هم مي کوبم.
ايستگاه اتوبوس شلوغ است. مرد جواني سيگارش را در هوا مي تکاند. خاکسترها چرخ مي‌خورند و روي زمين مي‌نشينند. پاها مدام در حرکتند. مي‌کوبند. خم و راست مي‌شوند. پاهاي تو اما بي حرکتند و هميشه جفت.
سرم را که بلند مي کنم تو دوباره آنجايي.
- عسل قهر کردي؟
پاسخي نمي دهم.
- به خدا دست خودم نيست عسل. نمي دانم چه ام شده. مي شنوي دخترک؟ حرفي بزن.
روي صندلي اتوبوس جا به جا مي شوم. کيفم را در مشت مي فشرم. روي شيشة دم کرده با انگشت مي نويسم «فردا بر مي گردم.»
دستي برايم تکان مي دهي و کتاب در بغل مي روي.

شهر، سال 1359
پارک خلوت است. ياد آواز کجوري مي افتم. چه غمگين مي خواند.
- چه قدر غم گرفته است اينجا. راه برويم. اين طور که مي نشيني و به يک جا زل مي‌زني دلم مي گيرد.
با صدايي غريب مي گويي: «عسل، پدرم مرا از خانه بيرون انداخت.»
- مي دانم!
در موهايت چنگ مي زني.
- آقايت مرا جلوي همه به باد فحش و ناسزا گرفت. از نظر او بچة باغبانش پايش را ازگليم خود خيلي درازتر کرده است. ديگر نمي توانم به روستا برگردم.
بغض مي کنم.
- حالا چه مي کني؟
سر برمي داري و مصمم نگاهم مي کني.
- من التماسشان نمي کنم عسل. تنها جرم من دوست داشتن است و به اين جرم کسي را نمي‌کشند. همينجا اتاقي کرايه مي کنم.
اشک‌هايم سرريز مي کنند.
- همه اش تقصير من است.
لبخندي مطمئن مي زني.
- من پشيمان نيستم عسل. به هيچ وجه. براي چه بايد باشم؟

روستا، سال 1350
- عسل، مي آيي مسابقه بدهيم؟
- آقام تازه اين لباسو برام خريده.
- کثيف نمي‌شه. تا سر مسجد مي دويم.
به سرعت مي دوم اما تو همانطور ايستاده اي. غر مي زنم: «بيا ديگه.»
چشمهاي عسلي‌ات را با التماس به من مي دوزي.
- اگر بيايم مرا توي مسجد هم مي‌بري؟
خنده‌ام مي گيرد.
- مگه مسجد ديدنيه؟
با ديدن چشمهاي ملتمست خنده‌ام را مي خورم و مي گويم: «باشد. حالا بيا...»
- قول ها؟
- قول.
و با هم از روي کرت‌ها مي‌پريم.

شهر، سال 1370
زن کنار يکي از تابوت ها چمباتمه زده است. آنقدر گريسته که ديگر نفسش بالا نمي‌آيد. به زحمت چيزي را زمزمه مي کند و بر پرچم روي تابوت بوسه مي‌زند. آن سو تر پسرکي خردسال ايستاده و مبهوتانه به مادر مي نگرد که تابوت را به سختي به خود مي فشرد. چند زن ديگر مي‌کوشند او را از آن جدا کنند اما موفق نمي شوند. اشک‌هايم را فرو مي‌خورم. دوربين را به زحمت با يک دست نگه مي دارم و کليک.
خوش به سعادتتان!

شهر، سال 1359
بايد تو را ببينم. از اتوبوس که پياده شدم، تمام طول راه را دويدم. پاهايم خسته اند و روحم مجروح است. خيابان شلوغ است. سايه ها مدام به هم تنه مي زنند. صداي آژير خطر به گوش مي رسد. هر کس سعي دارد خودش را به پناهگاهي برساند. من چه کنم؟
پدر روي ميز مشت مي کوبيد. صورتش از خشم تيره شده بود. مي خواست بداند چرا يک شنبه ها همراهش نمي روم. مي خواست بداند تو با من چه کرده اي. با تنها دختر و وارثش...
- پدر تو را به خدا گوش کن. اين زندگي من است. همة زندگي من ...

روستا، سال 1355
سنگ کوچکي به پنجره مي کوبم. پنجره باز مي شود و تو خواب آلود ميان چارچوب مي ايستي.
- عسل، خوابيده بودي؟
- نه.
- مي آيي از اسبها نقاشي کنيم؟
- اين وقت شب؟ مي داني اگر آقايم بفهمد چه جنجالي راه مي اندازد؟
- عسل آنها فقط شبها آرامند. روزها انقدر جفتک مي زنند و مي دوند که نمي شود کشيدشان.

روستا، سال 1359
سنگ کوچکي برمي دارم. دستم را که بلند مي کنم تا آن را به شيشه بکوبم، پنجره باز مي شود و تو ميان چارچوب مي ايستي. سنگ را مي اندازم و با لکنت مي گويم: «نخوابيده بودي عسل؟»
- نه! بيا از اسبها عکس بگيريم.
- اين وقت شب عسل؟ نمي شود. نور مي افتد توي صورتشان رم مي کنند.
نمي شود نور عشق را به روي همه پاشيد عسل. کور مي کند. عشق تنها به لباس من و تو سنجاق شده است.

روستا، سال 1350
داد مي زنم: «آي عسل. مي توني اينو به جاي گل سينه سنجاق کني.»
پنجره باز مي شود و تو با دهان پر مي پرسي: «گلبرگ هايش که نريخته؟»
- نه مخصوصاً يواش کندمش. حالا بيا...
- آها. صبر کن از آقايم اجازه بگيرم.
اخم مي کنم. هميشه آقايت بايد اجازه بدهد تا تو بخندي، زندگي کني و دوست بداري.
پدرم در حالي که پايش را محکم روي بيل مي فشارد از آن سوي کرت فرياد مي زند: «مزاحم دختر آقا نشو.». خودم را به نشنيدن مي زنم و پشت عمارت منتظرت مي نشينم.

شهر، سال 1370
قابلمه را از دستم مي گيري و محکم روي ميز مي کوبي.
- نمي خواهم برايم غذا بپزي عسل.
صورتت سرخ شده و رگ گردنت برآمده شده است.
- من نمي خواهم تو برايم دلسوزي کني. خودم از عهدة کارهايم بر مي آيم.
بغض گلويم را مي گيرد. نمي خواهم گريه کنم.
- اما غذا پختن و ظرف شستن کار خانم هاست.
فرياد مي زني: « تو زن من نيستي عسل. مي‌فهمي؟»
اشکهايم فوران مي کنند.
- هستم. من زن تو هستم مزدک!
با مشت بر دستة صندلي ات مي‌کوبي.
- نيستي لعنتي. نيستي. من و تو هيچ نسبتي با هم نداريم.
اشکهايم را با کف دست پاک مي کنم.
- حق داري. ده سال فرصت خوبي بود تا تو بفهمي دختري که به خاطر تو جلوي همه ايستاد به دردت نمي خورد.
سرت را روي دستت مي گذاري
- برو عسل. برو . من و تو به هم نامحرميم.
روبرويت زانو مي زنم.
- چرا؟ چون آقايم و پدرت اين طور مي خواهند؟ چون آقايم صيغه مان را فسخ شده مي‌داند؟
سر تکان مي دهي.
- من خودم به آقايت گفتم. تو آزادي عسل.
خشکم مي زند.
- تو؟ تو چي گفتي؟
چشم‌هايت را از من مي دزدي و آه مي‌کشي.

روستا، سال 1352
- الان فرار مي کند عسل. محکم نگهش دار.
- بهم نک مي زند.
- ترسو خانوم اون هنوز يه جوجه است.
دهن کجي مي کني و غر مي زني: «زودتر تمامش کن اين نقاشي را. دير مي‌رسم خانه.»
کرکهاي نرم جوجه يادت هست عسل؟ مثل نرمي عشق.
- عسل التماس مي کنم. بِدِش به من. خودت ديدي که با چه زحمتي ازش نقاشي کشيدم.
-نچ!
مي دوم دنبالت.
- عسل!
تو مي دوي و چينهاي دامنت در هوا مي رقصند.
- عسل اون تنها مال تو نيست.
- دِهِه! خودت گفتي که مي دهمش به تو.
من همه چيز به تو دادم عسل. ندادم؟
- گفتم. اما اصلاً بيا نصفش کنيم.
- يعني نقاشي نصفه؟
- چه عيبي دارد؟ تا وقتي که با هميم دو تکه اش را توي جيبهايمان مي گذاريم. آن وقت کامل مي‌شود.
- تو ديوانه‌اي.
مي خندي و فرار مي کني.
- پسر ديوانه!

شهر، سال 1368
- عسل، سيصد و دوازده نفر بودند و من...
-خب؟
با استکانت بازي مي کني. مي گويم: «مي خواهي شيرين کنم؟»
- نه، همينطور تلخ مي خورم.
- نگفتي بعد چه شد؟
عينکت را روي بيني جا به جا مي کني. به سرفه مي افتي و من هراسان به دنبال شربتت مي‌گردم. با دست اشاره مي کني که چيزي نيست. زماني که بالاخره سرفه ات فرو مي نشيند، مي گويي: «آن شب چهاردهمين شب عزيمتم بود...». دستت مي لرزد. چاي لب پر مي‌زند و تو دوباره به سرفه مي افتي.
- عسل بهتر است برگردي.
لب مي گزم و بي حرف به سوي در مي روم. از ميان چارچوب بغض آلوده مي گويم: «تو چيزي را از من پنهان مي کني مزدک. ما به هم قول داده بوديم. يادت مي آيد؟» و در را محکم به هم مي کوبم.

روستا، سال 1350
- مي ري شهر؟
- آره.
- با کي؟
- با بابام.
و سينه ات را با غرور جلو مي‌دهي.
دهن کجي مي‌کنم.
- من هم سال ديگه با آقايم مي رم.
شکلکي در مي آوري.
- اگه دايه ات بذاره. تو بچه فنقلي رو کي مي بره شهر؟!
هق هق مي کنم.
-پسر مگه مرض داري؟
دايه با گفتن اين حرف مرا بغل مي کند و رو به تو مي غرد: «برو بالا ديگه.»
به سرعت سوار گاري مي شوي.
- غصه نخور. تو رو هم سال ديگه مي‌برن.
تو با آن چشمهاي شرورت به من نگاه مي کني. سر بر مي گردانم. مي‌دانم چه کنم. مي دوم سر رف. جعبه کوچک تيله‌هايت را بر مي‌دارم و همه را توي چاه مي ريزم... از ترس به درون عمارت مي‌دوم و تو را روبرويم مي‌بينم.
- من هم نرفتم.
-نرفتي؟!
به نرمي مي گويي: «نه. سال ديگه دوتايي با هم مي‌رويم.»
با لکنت مي گويم: «من...من... تيله هات...»
چشمهات به طرف رف مي‌چرخند.
- تو چي؟ تو چي؟
بغضم مي ترکد. شانه هايم را با شدت تکان مي‌دهي.
- تو بزمجه تيله‌هاي منو چيکار کردي؟
جيغ مي زنم: «دايه، دايه... ولم کن... موهام...»
دايه سر مي رسد و تو فرار مي کني. از ميان گريه فرياد مي زني: «يه روز حسابت رو مي رسم. بدبخت حسود.»

روي شنهاي دم کردة مرداب نشسته‌اي.
- مزدک...
- زهرمار، مرض، مزدک مرد. فهميدي؟
- خب ببخشيد.
- خب بِ بُخ شيد! با ببخشيد تيله هام بر مي گرده؟
- من، من، اونا رو از حرصم توي چاه ريختم.
شانه هايت مي لرزند. مي ترسم برگردي و بزني ام. چند قدم عقب مي روم.
با حرص سنگي در مرداب مي اندازي.
- عوضش بيا، پروانه هام مال تو.
جعبة کوچک کفش را همانجا مي گذارم. سرت را برمي گرداني. نيم نگاهي به پروانه هاي سنجاق شده مي اندازي.
- همه اش مال من؟
- همه اش مال تو.
بلند مي شوي. کنار جعبه زانو مي زني. چشمهات مي درخشند.
آهسته مي گويم: «دوستيم؟»
دستم را مي گيري.
- دوستيم.
اشکهات روي صورت کثيفت خط انداخته است. هر دو مي خنديم.

سومين نامه، سال 1370
آنها سيصد و دوازده نفر بودند و من اين را خوب به خاطر دارم. مي گويي چه طور؟ اساميشان را در ليست شمردم. سيصد و دوازده نفر و من!
وقتي اين را فهميدم آنقدر گريستم که از حال رفتم. آن شب چهاردهمين شب عزيمتم بود. يادت مي آيد؟
قصد گلايه ندارم. خيالت راحت! که حق ندارم. تنها دلتنگم. خودت انصاف بده کيست که چنين وعده اي بشنود و منتظر و بي قرار نباشد؟

بيمارستان، سال 1370
- عسل براي چه آمدي؟
- دلم برايت تنگ شده بود.
- اينطور راحت تر نبودي؟
- نه.
- حالا راضي هستي؟
- نه!
- پس تو چه مي خواهي؟
بغض مي کنم.
- شوهرم را.
و سرم را پايين مي اندازم.
آه مي کشي.
- عسل، عسل، من تو را از قيد خودم آزاد کردم تا غمگين نبينمت.
با خشم نگاهت مي کنم.
- تو باعث تمامي غم‌هاي مني.
به يکباره در خودت مچاله مي‌شوي.
- عسل چرا آمدي؟ مگر من کم عذابت دادم؟ پانزده سال. شايد هم بيشتر.
بغضم را فرو مي خورم.
- عکسهايت را ظاهر کرده ام. همان‌هايي را که از گلزار شهدا گرفته بودي.
پاکت را از کيفم بيرون مي کشم.
- بلد بودي؟
- صد ها بار ديده بودم.
چشمهايت برق مي زنند. آب ميوه را کناري مي گذاري.
- عسل تو معرکه اي.
با حرص مي گويم: «عکس‌هات معرکه اند، نه من!»

شهر، سال 1360
اتوبوس با ترمز بلندي مي ايستد. پياده که مي شوم مي بينمت. مضطربي و موهاي ژوليده ات به روي پيشاني ريخته. مي دوي طرفم.
- بيشتر از يک ساعت است که منتظرم.
- متأسفم. راستش...
- باشد بعد. از تشنگي هلاک شدم.
مي گويم:« دايه ما را با هم ديده.»
-اين تازگي دارد؟
و شانه بالا مي اندازي.
- خب که چي؟
- مي گويد راضي به نظر نمي رسم.
قدم‌هايت را تند مي کني.
- احمقانه است!
- چرا؟ مگر صورتم به نظر رضايت بخش است؟
- نمي دانم چه حالتي داري. تو اغلب ناراضي هستي!
- متشکرم!
- از چي؟
- همينجوري!
و با گام‌هاي بلند مي‌روم.
- عسل صبر کن. اَه! باز که تو قهر کردي دختر. من که حرف بدي نزدم. ببين، اين حرف را از روي عصبانيت زدم چون منتظرت شدم و از انتظار خوشم نمي‌آيد.
اخم مي کنم و مي گويم: «چيزي در تو عوض شده مزدک. نمي تواني انکار کني. ديگر من برايت اهميت ندارم. تو اغلب روزهايت را با مهدي و دوستانش مي گذراني.»
مي ايستم و خيره نگاهت مي کنم.
- راستش را به من بگو. حرفهاي آقايم درست است؟
بهت زده نگاهم مي کني و با لکنت مي گويي: «کدام حرف‌ها عسل؟»
- که تو مي خواهي مرا بگذاري و بروي؟
سرت را پايين مي اندازي.
- عسل باور کن که مي خواستم زودتر از اين ها بگويم اما هربار که به چشم‌هاي تو نگاه مي کردم دست و دلم مي لرزيد...
ديگر نمي خواهم چيزي بشنوم. مي دوم و اشکهايم سرازير مي شوند. داد مي زني: «عسل! عسل!»

آخرين نامه، سال 1370
حس و حال عجيبي دارم. چيزي در درونم به من مي گويد که انتظارم به پايان رسيده است. عسل هم اين روزها کمتر به ملاقاتم مي آيد. اگر من هم جاي او بودم و اين همه بي محبتي و سنگدلي مي ديدم همين کار را مي کردم اما چه کنم که دلم براي يک لحظه ديدنش پر مي کشد.
امروز تمام دستگاه‌هايي را که به بدنم وصل کرده بودند، جدا کردند و بردند. خدا خيرشان بدهد! راستي تو که مي‌آيي، نه؟ مطمئنم!
آنقدر «اللهم ارني الطلعه الرشيده» را تکرار کرده‌ام که عسل را هم شک برداشته است. نترس! من تنها به وقتش با او سخن خواهم گفت. نمي خواهم از من دلگير باشد. مي خواهم حلالم کند و مرا ببخشد. و پدرانمان! ديگر التماسشان نمي کنم زيرا که مجرم نيستم.
تنها سخت مي‌ترسم. مي‌ترسم از کارهايي که نبايد مي‌کردم و کرده‌ام. مي ترسم از کارهايي که بايد مي‌کردم و نکرده‌ام. مي ترسم از سرنوشت عشق کوچکم بعد از خود. آه عسل..! و جز اين ها آماده ام براي آنچه که در انتظارش سوخته‌ام...

بيمارستان، بهار 1371
روي لبة تخت نشسته‌اي. سرت پايين افتاده و من نمي‌توانم چشمهايت را ببينم. چند طره از گيسوانت از کنار مقنعه بيرون ريخته است. آهسته مي گويم: «عسل؟ گريه مي کني؟»
پاسخم را نمي دهي و من به وضوح لرزش قشنگ چانه ات را مي بينم.
- چرا به من نگفته بودي؟
مي خواهم چيزي بگويم اما سرفه در درونم مي پيچد. به زحمت نيم خيز مي شوم و تو ليواني آب به دستم مي دهي. با چشماني اشک آلود مرا نگاه مي کني و مي گويي: «کي ديديشان؟ کجا؟»
چنان با احترام از آن وجود مقدس ياد مي کني که من خجالت مي‌کشم از جسارتي که به خرج داده ام و با او آزادانه سخن گفته‌ام.
لبخند مي زنم.
- همان جايي که پاها و دستم را جا گذاشتم عسل.
اشک مي ريزي.
- کاش من هم بودم.
به اشک‌هايم فرمان مي‌دهم پشت پلکها بمانند. ناسلامتي من مُردُم. اما لرزش صدايم را کاري نمي توانم بکنم.
- يادت مي آيد عسل؟ به تو گفته بودم که ما سيصد و سيزده نفر بوديم.
و با غرور به تو نگاه مي‌کنم. لبخند مي‌زني.
- همه انتخاب شده بوديم. رمز عمليات «يا مهدي» بود.
چشمهايم را مي بندم تا دوباره آن شب را مجسم کنم.
سراسيمه فرياد مي زني: «مزدک! مزدک!» و به شدت تکانم مي‌دهي.
چشم مي‌گشايم.
- من هنوز نفس مي‌کشم عزيزم.
در ميان اشک مي‌خندي.
- مي خواهي برايت بخوانم؟
سر تکان مي دهم. با عشق در من مي‌نگري و با چنان قرائت فصيح و زيبايي مي‌خواني که دلم غنج مي زند.
- السلام عليک يا سفينه النجاه السلام عليک يا عين الحيوه. السلام عليک و صلي الله عليک و علي ال بيتک الطيبين الطاهرين. السلام عليک عجل الله لک ما وعدک من النصر و الظهور...
و من مي بينمت. آرام و نوراني کنارم مي ايستي و به رويم لبخند مي زني. بي اختيار لب مي‌گشايم:
« السلام عليک يا حجه ا.. علي ارضه...»
شيون عسل قلبم را به درد مي آورد.

نظر شما(0)

 

نرگس اثر: ایمان ایزدگشسب

**** نرگس ****

بنام او که بخشنده است و مهربان ...
بخواب نرگس من!... بخواب بانوی آرزوهای طلایی من!... شاید که خواب تنها تجسم رویای از دست رفته ای باشد که صبح آن روز بهاری بی محابا بنیاد نهادیم... سایه های روی دیوار به آرامی نزدیک میشوند، پچ پچ می کنند و همدیگر را در هم میکشند ... کدام سايه، امشب، ظلمت وجود مرا در هم خواهد کشيد؟... اطاقک قدیمی بیمارستان مهر... صدای قطرات درشت باران روی شیشه پنجره و بوی نم ... ، خاطرات روزهای کودکی باز در ذهنم زنده می شود ...هنوز به یاد دارم، درخشش فریبنده آفتاب را بر گیسوان طلایی تو ... رقص موزون سنجاقک ها را بر اوج شانه و ترنم نسیم را بر گونه هایت ... همیشه بر این بزم حسد می بردم و با این وجود بر اسرار کشف معمای این ضیافت ره نمی یافتم. مبهوت نگاه جستجوگر تو ، به ترانه ای از جنس آب یا باد می رسیدم و لحظه ای خویش را باز می یافتم که تو در پایین دست جاده-درست کنار شالیزار کوچک پدر بزرگ- به انتظارم باز ایستاده بودی... مفهومی از ماوراء در پس نگاه ژرف تو ، به آنچه در برمان گرفته بود ... کوچکترین دستاورد روزهایی بود که نام کودکی را با خود یدک می کشید... شاید از تاثیر همین نگرش ساده اما عمیق بود که من راه خداشناسی را پیش گیرم و در مکتب عشق، شاگرد کوچک استادان بزرگ علوم حق و دیانت گردم. صدای مهیب رعد و برق رشته افکارم را از هم می گسلد. جسم نیمه جان تو بر تخت فلزی بیمارستان دیگر یارای آنرا ندارد که بگوید " پسرخاله ! دارد باران می گیرد. بیا برویم ..." یادت هست . خیس و خسته میرسیدیم . مادربزرگ ذکر دعا میگفت. سجاده اش همیشه پهن بود. بیاد داری نرگس ؟ نه ساله که شدی ،همان سجاده را به تو بخشید.در مسیر روزهایی که گذشت، گر چه آن رابطه کودکانه جای خود را به تعاملی سنگین سپرد، اما در پشت مخمل ساده عفاف، هنوز چهره معصوم تو چون نگین می درخشید ... دست نوشته هایت را وقتی مادر می آورد صدها بار می خواندم.چه شیرین میگفتی از حکایت روز طلوع ... . شگفتا از جادوی کلمات تو که مرا چنان مسحور میکرد که جز با سیل مواج اشک از آن خلسه شیرین رهایی نمی یافتم. روزی که مادر آمد و پیغام اورد که جواب مثبت داده ای – که مرا همسر و همراه روزگار خویش پذیرفته ای-از شوق در پوست نمی گنجیدم. چه کسی میدانست یک ماه بعد تو را آنقدر توان نخواهد بود که دریچه دیدگانت را بروی باران بگشایی. صدایی مرا از جا می کند. درب قدیمی اطاق باز میشود . دکتر نگاهی به نرگس می کندو نگاهی به من. زیر لب می گوید: متاسفم هنوز علاجی برای این بیماری در دست نیست . بیمار ماهها در کما می ماند و بعد .... ما از لحاظ پزشکی به این بیماری .....،دیگر چیزی نمیشنوم.گوشهایم سوت میکشند. به خود می آیم و می پرسم آقای دکتر چند روز دیگر؟ خاموش نگاهش را به زمین می دوزد . گریه امانم نمی دهد... یعنی عمر نرگس من همین دو روز بود... آی خدای من ! بی نرگس مرا توان زیست همین دو روز هم نخواهد بود. در به ارامی بسته میشود.دستهای گرمت را در دست میگیرم. نمیدانی در هوای تو چندان گريسته ام که زلال جاری يادت در عطش زار خشکيده خانه جاری شده، ميگفتی آیا این باغچه هيچگاه سبز خواهد بود؟. نيستی که ببينی انبوه نيلوفرچگونه باغ را تصاحب کرده است...عطر ياد تو در فضای دلم پيچيده است. چگونه است که در گذشته،حالوآينده جاری هستی در بستر زمان؟ ميدانی ! تو بزرگترين سهامدار روياها و آرزوهای من هستی !مگر چنین بی توشه راهپیمایی شاید؟!... زانوهایم سست شده اند. سر بر بالینت میگذارم تا شاید شریک رویاهایت شوم.حسی گنگ مرا در خوابی عمیق می کشد. پیری از دور هویدا است. به من میرسد .نگاههایمان گره میخورد.چیزی در ژرفنای نگاهش مرا تیمار می کند. رها میشوم از خویش. پیرمرد لبخندمی زند.عبای سبزش را بر دوش میگیرد وباز در دوردست ناپدید می شود. علی ! علی جان ! بیداری؟ ...چه زیباست ترنم خوش صدایت نرگس!، آنچنان که میخواهم عمری در خواب بمانم.نرگس به نوازشی میهمانم می کند.چشم می گشایم.نه رویا نیست . چشمهایم به دریچه چشمهای سبز نرگس پیوند میخورد که نیم خیزاز روی تخت به من می نگرد. فریاد شوق می کشم. دکتر سراسیمه وارد اتاق می شود.به تعجب میگوید: نه ! این یک معجزه است . بوی عطرنرگس، در هوا موج می زند. به دنبال شمیم خوش بیرون میروم. پیرمرد سبز پوش در انتهای راهرو ناپدید می شود ....به شوق می گویم : یا ابا صالح المهدی ! ...

ایمان ایزدگشسب.مهرماه 83


نظر شما(0)

 

بوی گل یاس اثر: سید محمد رضا سرابی

بوي گل ياس
وقتي كنار ش مي نشستم يه بوي ياسي ميداد كه مي گي فقط يه شيشه عطر رو خودش خالي كرده .توي كوچه كه راه مي فت همه احساس مي كردن كه يه‌كس ديگه اي وارد كوچه شده توي محلّه و بازار كه رفقاش همه مي شناختن ديگه براشون عادي شده بود . بعضي ها هم وقتي اين بو را مي شنيدن با خودشون فكر مي كردن اين پيرمرد عطر فروشي داره . وقتي جلوش نشسته بودم براي صحبت كردن اونقدر آروم يه گوشه اتاق نشسته بود و به حرفام گوش مي داد كه فكر مي كردم خوابش برده ولي هر از چند گاهي با تكون دادن سرش يا گفتن كلمه بلي كه نشانه تصديق صحبتها من بود ، اين فكرو از سرم دور مي كرد . گذشته از خودش ، اتاقش هم خيلي كوچيك و با صفا بود .گوشه اتاق يه ميز عسلي كوتاه قهوه اي بود كه روش يه مشَمايِ ساده كشيده بود . بالاش يه سماور كوچك گازي كه هميشه بخارش به هوا بود و صداي غُل غُلش فضا رو پر كرده بود . اونطرفتر يه قوري چيني با گلهاي قرمز كه روي بُدنش چند تا بند زده بودن قرار داشت . پايين زير ميز ،كنار پايه هميه قندون استيل و قوطي كوچيك فلزي كه داخلش چايي بود قرار داشت . خلاصه زندگي خيلي ساده اي‌براي خودش فراهم كرده بود كه در عين سادگي بوي صفا و معرفت از اون بلند مي شد . شايد هم مي شه گفت زندگي به معناي واقعي همين بود .
حرفاموتندتند مي زدم ، به اينجاش كه رسيدم .انگشتاي شصت واشاره خودشو دو طرف بيني كشيده و قلمي اش گرفت وسرشو پايين انداخته بود ، حرفي نمي زد ند دقيقه اي در همين حالت بي حركت موند كه ناگهان سُرشو بلند كرد و گفت : معذرت مي خوام پسرم . گفتم : خواهش مي كنم حاج آقا من معذرت مي خوام كه باعث ناراحتي تون شدم . بعد دست گرمشوروي دستاي يخ كردم گذاشت و گفت :
مرادردي است اندر دل اگر گويم زبان سوزد و گر پنهان كنم ترسم كه مغز واستخوان سوزد
گفتم اگر مي دونستم ناراحت مي شين اصلاً مطرح نمي كردم . چيكار كنم حاج آقا اصرار بچه ها بود و گرنه مزاحمتون نمي شدم . گفت : نه پسرم حرفتو بزن .- بلي حاج آقا ما امسال مي خواييم كه حتماً جشنمون بگيريم . بچه ها خيلي كار كردن ،منم كه ديدم خوب وقت مي ذارن بهشون قول دادم كمكشون كنم . آخه مي دونين حاج آقا با خودم مي گم بهتر از اينه كه وقتشون تو پاركها و كوچه خيابون بگذره حداقل واسه امام زمان كار مي كنن.
- درست مي كي سعيد آقا ولي منم بايد درجريان برنامه هاتون قرار بگيرم تابتونم كمك كنم . حالا بفرما چاي .....
بعد از اينكه حرفامونو زديم با كمي مِن مِن گفتم : ببخشيد حاج آقا شعري كه خوندين خيلي به دلم نشست منظور تون چي بود ؟ گفت : ماجراش طولاني الآنم ديگه تو عجله داري وخسته‌اي باشه بعداً . با پررويي گفتم نه حاج آقا من عجله اي ندارم . خلاصه از اون هر چي انكار و از من هر چي اصرار تا اينكه بالأخره راضي شد جريانو برام بگه . بعد از خوردن چايي شروع كرد . از همون اول اشكاش سرازير بود ...
سال پيش بود كه رفتم مكّه . اونم چه مكّه اي خودمم از آخرش نفهميدم چي جوري درست شد . يادمه اون زمانا آه نداشتم با ناله سودا كنم . خلاصه بالأخره يه جوري ما هم رفتيم . اونقدر جمعيت زياد بود كه جا نبود يه سوزن بندازي فكر كنم همه دنيا اومده بودن باورم نمي شد اين قدر مسلمون رنگاوارنگ وجود داشته باشداي خدا اگر اينا اتحاد داشتن . بگذريم توي اعمال اونقدر فشار زيادي بود كه داشتم خفه مي شدم . در حال رفتن با كاروان اعمالمو با روحاني كاروان انجام مي دادم خدابيامرزش حاج آقاي توكلي ، چه مرد خوبي بود . بلي داشتم مي گفتم .آخه من سواد نداشتم . وسط اعمال يدفعه چشمم افتاد به يه مرد جووني كه داشت اعمالشو انجام مي داد نمي دونم چه حالتي بهم دست داد انگار همه درو ديوار با اون مرده تكرار مي كردن .محو تماشاش شدم تا به خودم اومدم ديدم از كاروان عقب افتادم و اون مرد جوون هم پيدايش نشد وسط جمعيت عربا با تنه مردم تلو تلو مي خوردم .شنيده بودم وقتي كسي اعمالو بلد نباشه يا مشكلي داشته باشه بايد نائب بگيره .چون غريبه بودم و زبونمو هيچكس نمي فهميد نائب گير نياوردم . يه گوشه نشستم و اشك ريزان به مردم . ناگهان احساس كردم دستي به شانه ام خورد ديدم همان مرد جوان است . گفت : نائب نمي خواي ؟ گفتم : معلومه كه مي خوام از خدامه . گفت : پس دنبالم راه بيفت . همه اعمالمو با هاش انجام دادم . درست همون احساس اوندفعه بهم دست داد حس كردم تمام درو ديوار دارن با ما تكرار مي كنن به سجده آخر كه رسيد مثل بقيه سجده ها پا شدم . هر چي گشتم پيدايش نكردم خيلي ناراحت شدم كه نتونستم ازش تشكر كنم . در همي احوال بودم كه ديدم دو تا از جووناي كاروانمون خوشحال بطرفم مي‌آن و گفتن : مشهدي رضا كجايي بابا نمي گي جواب خونوادتو چي بديم ؟ همه شبه جزيره رو گشتيم تا تو رو پيدا كرديم . اونا هم همون سوال تو رو ازم كردن پرسيدن عطر زدي؟ مگه نمي دوني كسي كه محرم مي شه نبايد عطر بزند گفتم : بخدا عطر نزدم شما ها كجا يدفعه غيبتون زد ؟ گفتند : الا بيا بريم بعداً برامون تعريف مي كني . نمي دونم چرا وقتي سير تا پياز ما جرا رو براشون تعريف كردم . ريختن سرم به بوسه زدن لباسام پاره پاره شد . من كه مات و مبهوت مونده بودم و بهشون نگاه مي كردم اولش سعي كردم خودمو نجات بدم بعد رفتم پيش همون حاج آقاي توكلي كه داشت مثل بقيه گريه مي كرد . گفتم : حاج آقا مگه اون آقاي جوون كي بود ؟ سرشو بلند كرد و پيشونيمو بوسيد و گفت : مشهدي رضا حجت قبول خود آقا تضمينش كردن . قدر اين حج بدون از اون ماجرا به بعدهر سال كه رفتم مكه ديگه آقا رو نديدم .
اين بوي ياس هم به يادگاري هميشه از سرشونه هام جاري اِ.

نظر شما(0)

 

مردي كه رفته عشق بيارد به ارمغان اثر: مژگان عباسی

من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!

از سمت تو -قشنگ ترين سمت آسمان-
هر بار مي وزند به شعرم پرندگان

هر بار من پری... پَـ ... پریـ ... شانـه ات كجاست؟
هربار من پري ِ پريشان و تو همان

روياي كودكان پر احساس شعر من:
مردي كه رفته عشق بيارد به ارمغان

مردي كه در كتاب نوشتند مي رسد
با اسب، زير بارش باران بي امان

خط زد كسي به نام تو در سرنوشت من
جا مانده لاي دفترم آن مرد بعد از آن

هي مشق مي نويسم و هي پير مي شوم
هي تو هنوز هم كه هنوز است هي جوان...

از لا به لاي دفتر مشقي كه شب نبود
يك روز مي رسي، به من اما نه بي گمان!

و آن «يكي» كه اول هر قصه اي «نبود»
تا انتهاي قصهء ما نيز همچنان....

...
آقا اجازه! ما دلمان تنگ مي شود
سرمشق تازه اي بده از مرد داستان...

نظر شما(0)

 

1  2  3  4  5  6  7  8  9  »

 
 



Home | Site map | Contact us | About us
Copyright 2002-2005 TOOBAA cultural group (None Government Organization) . All rights reserved.
 

672